حسنک دیگر نمی دود وپدرش یک موتور تیزرو خریده و یکسره با موتورش گاز می دهد وبه فکر پدرش نیست که باید بنزین را لیتر1000تومان بخرد. پدر حسنک با آنکه یارانه ی او و مادرش و مادر بزرگش را که  در خانه سالمندانست می گیرد هشتش گرو نهش است.

موی حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست دیگر او به موهای خود ژل و واکس می زند . دیروزکه حسنک با کبری چت می کرد کبری  گفت  که تصمیم بزرگی گرفته است . کبری تصمیم داشت که دیگر حسنک را رها کند با او چت نکند زیرا که او با پترس چت می کرد . پترس هم با کامپیوتر خود چت می کرد . پترس دید که سد سوراخ شده است اما انگشت او به خاطر اینکه زیاد چت کرده بود درد می کرد او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند. پترس در حال چت کردن غرق شد. .

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت که با قطار به سرزمین او سفر کند اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت او چراغ قوه داشت. ریزعلی سردش بود و نمیخواست لباسش را درآوردتازه نفت هم نداشت که روی لباسش بریزد.چند سال است که شهرشان گاز کشی شده  . قطار به سنگها برخوردکردو منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند . اما ریزعلی بدون توجه به خانه برگشت چون کاری از دستش بر نمی آمد . مبایلش خط نمی داد که حتی خبر دهد تازه دیشب تا دیر وقت با تلگرام پیام وفیلم دانلود می کرد. خانه ریزعلی مثل قبل پر از میهمان نیست سوت و کور شده. الان چند سالی است کوکب همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد حتی مهمان خوانده هم ندارد او حوصله مهمان ندارد زیرا با تبلت وکامپیوتر فیلم آشپزی دانلود می کند ولی همیشه غذا هایش می سوزد وریز علی مجبور است هر روز از هاداگ فروشی نزدیک خانه شان ساندویچ یا فلافل بخرد. او فامیلهای پولدار دارد او کلاس بالایی دارد او آخرین بار که گوشت خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت اما او از چوپان دروغگو گله ای ندارد زیرا که آن روزها همه چوپان دروغگو را می شناختند و برای گوشت خرش از او گله ای نداشتند اگر آن روز چوپان دروغگو به خاطردروغهایش به کام گرگ شد .حالا به مردم ساندویج گوشت گربه می فروشند و دروغگویی هنرشده.

مریم هم که اقبلاً با اشتیاق گاوشان را به چرا می برد دیگربهانه می آورد که بابا شاخ های گاو را بریده واگر گرگ دوباره به من حمله کند حتماً این دفعه من را می خوره .او قصد دارد ساکن شهر شود و از امکانات فراوان شهر استفاده کند او بی خبر است که در شهر ها انسانهای گرگ صفت زیاد است.


  نمی دانم چرا در کتابهای دبستان ما دیگر آن داستانهای قشنگ وجود ندارد.